
تاریخ نشئهجات در ایران (بنگ و حشیش و تریاک در تاریخ و ادب ایران) نوشته مسعود شیربچه
قیمت
350000
طی جمع آوری اطلاعات، رفته رفته اسناد انبوه و انبوهجتر شد و کار از مقدمه ای کوتاه بسیار فراتر رفت. اول بنا داشتم که مضمون مقدمه در باب صور خیال مواد مخدر در ادبیات فارسی باشد، اما همراه با قطعه های ادبی، مدارک تاریخی نیز فراهم آمد و بدین خاطر است که متن این کتاب مدام میان ادبیات و تاریخ در نوسان است. از یک سو انگاره ها و تخیّلات ادیبان و صور بلاغی تخدیر را جستجو می کند و از سوی دیگر نگاهی به اسناد و گزارش های مورّخان و اشارات آنها دارد و چگونگی رواج مواد مخدر. اما حقیقت آن است که برای من که دلبسته ی ادبیّات هستم، چگونگی ساخت صور خیال (ایماژ) از این دو ماده ـ بنگ و تریاک ـ و ورود آن ها به حوزه های دیگر، جذاب تر است. مگر نه اینکه این هر دو موادی گیاهی و زمینی هستند و دالانی برای راهیابی ذهن بشری به عالم مالیخولیا و تجربه ی حالات فراطبیعی؟ از این رو شاید بتوان، به قول پدیدارشناس بزرگ تخیّل «گاستون باشلار»، گفت که طبیعت ذات تجربه ی فرازمینی را در ماهیّت این دو گیاه عجیب به تخیّل آورده است. شاید صورتی از این تجربه را بتوان در شعر زیبای صائب که خود آلوده ی تریاک بود یافت که گفته است: «کاهش و افزایش این نشئه با یکدیگر است/ می خورد افیون تو را چندان که افیون می خوری»؛ در تخیّل صائب مادهجی افیون به هیولایی آدمخوار مبدل می شود. جانوری که با ولع طعمهجی خویش را می خورد. اما از سوی دیگر خود افیونی نیز جانوری است که افیون را برای نشئه ی بیشتر، زیاده مصرف می کند. این دو جانور در فضای سکر و مالیخولیایی خلوت در حال خوردن و نابودی یکدیگر هستند. در این جا افیون و آدمِ افیونی همچون عاشق و معشوقند؛ عاشقی که به پای خود در دام آمده. نشئگی از دید صائب، چالشی دو سویه است؛ هم افیونی از خوردن افیون به نشئه دچار می شود و هم افیون از خوردن و تباه کردن انسان معتاد لذت می برد و نشئه می گردد و واقعاً جز آن که همچون صائب به دام اعتیاد افتاده باشد، چه کسی می تواند این جدال و تباهی دو سویه ی مالیخولیایی را چنین زیبا به تصویر کشد.
اکنون که به حاصل کار می نگرم، می بینم که متن کتاب به مقدار زیادی از ادبیّات و صور خیال دور و به نگرشی تاریخی و گاهشمارانه نزدیک تر شده و در حقیقت اسناد تاریخی بر شواهد ادبی غالب آمده است. اما شاید این ذات جذابیت تاریخ و تاریخیگری است که همواره خود را بر جنبه های دیگر تحلیل غالب می کند و پژوهشگر ناخواسته تسلیم روایتِ داستانی تاریخ می شود.
در اسطوره شناسی یونانی گیاه خشخاش با خدایان متعدد ارتباط می یابد. مهم ترین آنان الهه ی «دمتر» خدای بانوی زمین است. در اسطوره ها آمده است که دمتر از برادر خویش ـ زئوس ـ باردار شد و دختری به نام «پرسفونه» به دنیا آورد که زیباترین همه ی الهه گان بود.
بنابر اسطوره «هادس» خدای دیار مردگان، عاشق پرسفونه شد و او را ربود و به جهان زیرزمین برد. اما دمتر از اندوه گم شدن دختر خویش مشعلی به دست گرفته و گرداگرد جهان را می گردید. سرگشتگی دمتر ـ خدای مادر زمین ـ باعث شد که دیگر گیاهان بر زمین نرویند و به خاطر خشکسالی، زئوس مجبور گشت که فرمان دهد که پرسفونه که الهه ی غلات و روئیدنی هاست، از دیار مردگان بازگردد. اما یک چهارم از سال را نزد شوهر خود ـ هادس ـ به دیار زیر زمین و دیار مردگان بازگردد. این یک چهارم از سال معادل فصل زمستان است که گیاهان می میرند. باری در نگاره های به دست آمده از دمتر، وی همراه با شاخه های کوکنار به تصویر کشیده می شود و پرسفونه نیز در حالتی مصور شده که در حال بیرون آمدن از زیر زمین برگ های سوسن و ساقه های خشخاش به دست دارد (دیکسون کندی، 1385: 235). از این رو گل خشخاش مظهر ایزد بانوی پرسفونه است و در مراسم ستایش ایزد بانوی مادر ـ زمین «دمتر» نیز از شاخه های کوکنار استفاده می شده زیرا که این گل در مزرعه های گندم رشد می کرده است و زئوس نیز برای آرام کردن و تسکین دمتر از همین گیاه بدو خورانید تا اندوه گم شدن پرسفونه را فراموش کند (اسماعیل پور، 1378 : 6).